|
روزی میرسه که به گریه هات میخندی!!!!!!!! |
|
عشق،دروغ،نفرت |
هیچ دانشگاهی قبول نشدم!!!!!!!!
یکی نیست به من بگه اخه نونت نبود ابت نبود.واسه چی از دانشگاه انصراف دادی رفتی سربازی؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 21:35 توسط سعید |
سلام
خواستم اپ کنم دیدم حسش نیست.
اخه مگه میشه؟هر روز ۴:۳۰بیدار میشم ۵ میزنم بیرون با اتوبوس(واسه اینکه هزینم کمتر بشه)تا خیابون پیروزی میرم ۷ میرسم تا ۱۴مثل کامپیوتر نامه صادر میکنمو نامه تحویل میگیرم بعد ۱۴ تعطیل میشم تا بیام خونه تو ترافیک"دود"شلوغی"ساعت ۱۶:۳۰میرسم خونه.لباس عوض میکنم خسته و کوفته میرم مغازه تا ۲۱:۳۰.بعد میام خونه.تا به کارام برسم میشه ۲۴ بعد مثل جنازه میفتم...
۲باره روز از نوعو روزی از نوع.
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 13:18 توسط سعید |
سلام
۱۰ روز بود که سعید پر غرور به سعیدی تبدیل شده بود که
همه بهش میگفتن کزت![]()
قصه از اینجا شروع شد که:
یه روز سید ارشده سربازا بهم گفت باید برم امام زاده هاشم( اردوگاه نظامی نیروی هوای)(واسه دانشگاه شهید ستاری)ماموریت.دانشجو هارو میخواستن ببرن اردوگاه اموزش بدن.
از اونجایم که من سربازمو نمیتونم بگم نه قبول کردم به عنوان سرباز بهداری رفتم
اردوگاه.
کارم چی بود؟اول بگم ما ۹ نفر بودیم.
صبح که از خواب بیدار میشدیم باید تختارو مرتب میکردم.چادرو جارو میکردم.صبحانه اماده میکردم.میخوردن.ظرفارو میشوستم.جارو میکردم. چادورای دیگه رو مرتب میکردم.چای میدادم.
لیوانارو میشستم.تا می شد ناهار .۲باره همین کارو واسه ناهار میکردم.و واسه شام...
خلاصه تو این ۱۰ روز مثل کزت کار کردم واسه یه سری ادمه بی فرهنگو بیلمز.
یادم رفت بگم هر وقتم دلم میگرفت یه اهنگ داشتم تو گوشیم که یه نفر واسه برادرش
خونده.اونو گوش میکردمو اشک میریختم.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 11:30 توسط سعید |